![]() |
![]() |
|
|
چقدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند نه ارادهي دوست نداشتن نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند تو چگونه ای؟؟هنوز هم شعر میخوانی؟؟!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 22:59 توسط سميه |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 اسفند1386ساعت 0:9 توسط سميه |
|
|
قناعت را بايد از سفره هفت سين ياد گرفت كه سالهاست تعداد سين هايش تغيير نكرده است آدم ها وقتي به آسمان خوشبين بودند هواپيما ساختند و وقتي بدبين شدند چترنجات را كسي كه خود را به نور ماه راضي كند ، نور خورشيد كورش خواهد كرد تجربه ، تنها معلمي است كه اول امتحان مي گيرد و بعد درس مي دهد گاهي موقع راه رفتن فراموش مي كنم كه دارم مي روم يا مي آيم با مخالفت باد ، رضايت بادبادك براي پرواز جلب مي شود دلم تنگ مي شود ، آن را قالب كفاشي مي زنم وقتي دلم مي گيرد ، ديگر ول نمي كند از دودلي خسته شده بودم ، يكي از آنها را براي زاپاس كنار گذاشتم براي اينكه حرف هاي بزرگ بزنم ، هميشه آنها را متر مي كنم در انتخاب واحد زندگي ، دروغ پيش نياز همه درسهاست بهترين جا براي تبعيد زنبوران مجرم ، گلهاي قالي است براي تفسير لحظه ، ثانيه شمار را متوقف كرد سيب زميني خاكي ترين ميوه هاست قلم زلزله نگار انديشه است |
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 شهریور1385ساعت 12:9 توسط سميه |
|
|
فرو میر...فرو میر...
آی ای شمعک فرو میر که نباشد زندگانی هیچ الا سایه ای لغزان و بازیهای بازی پیشه ای نادان که بازد چندگاهی پرخروش و جوش نقشی اندر این میدان و دیگر هیچ...
زندگی افسانه ای ست کز لب شوریده مغزی گفته آید سر به سر خشم و خروش و غرش و غوغا ...
لیک بی معنا...
لیک بی معنا...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 18:55 توسط سميه |
|
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است... هوا بس نا جوانمردانه سرد است ... آي... دمت گرم و سرت خوش باد ! سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي! منم من سنگ تيپاخورده اي رنجور منم دشنام پست آفرينش نغمه ي ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد تگرگي نيست مرگي نيست صدايي گر شنيدي صحبت سرما و دندان است منم امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را كنار جام بگذارم چه مي گويي كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد ! فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين يادگار سيلي سرد زمستان است و تنديس سپهر تنگ ميان مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز شب با روز يكسان است سلامت را نخواهند پاسخ گفت هوا دلگير درها بسته سرها در گريبان دست ها پنهان نفس ها ابر دلها خسته و غمگين در ختان اسكلت هاي بلور آجين زمين دل مرده سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است... مهدي اخوان ثالث |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 20:27 توسط سميه |
|
|
به كنار من بيا و مذار سرماي زمستان
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 20 اسفند1384ساعت 15:19 توسط سميه |
|
|
به مادر گفتم
نام پدر را به بزرگان از دست رفته ی امسال اضافه کن
بیچاره پدر
این اواخر
یادش می رفت که یادش می رود
و من مدام به خود می گفتم
اگر نفس کشیدن را از یاد ببرد
چه خاکی بر سرم بریزم
و خاک آن قدر با من غریبه بود
که از نوشته هایم می گریخت
کسی چه می داند
شاید ما مرده ایم و او به زندگان پیوسته است
او اکنون می فهمد
و به یاد می آورد تمام رنجی را که در این هشتاد و چند سال
بین مردگان تحمل کرده است
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد
دست مادرم در دستش بود
و هیچ کس نفهمید چه کسی لبخند را از لبانش دزدید
گل های مرده ی قالی هایش
خاطرات ما را خوشبو می کند
و من نمی دانم
چرا مرگ این قدر بی رحم است
که ما را نمی کشد
و آن قدر مهربان است
که او را در آغوش می گیرد
به مادر گفتم
بیچاره پدر...
کسی چه می داند
تناقض مرگ پدر...
بر گرفته از کتاب "روزی که صداها را دیدم"
دکتر مجید میرزاوزیری
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 دی1384ساعت 7:55 توسط سميه |
|
|
خدايا! جاودان آتشبان آتش عشقت در وجودم باش، ضجه عاجزانه ام را بشنو و روحم را، كه از فرط خستگي از انتظار ديدارت، سر به ديوار تن مي كوبد، عروج، مژده ده.
مرا درياب در منتهاي فقر فضايل، مرا درياب در انتهاي كوچه هاي تنگ رذايل. مرا درياب در اعماق گندآب بي تو بودن و بياموز به من سبز بودنرا، به من بياموز جوانه زدن را. خداي من! مرا درياب در ميان گردباد دلبستگيها كه مي شكند ساقه وجودم را، وجودي كه هزار غنچه عشق دارد، هزار غنچه عشق. مرا درياب قبل از شكستن، پيش از آنكه در سياهي همچون يلداي گناهان محو شوم. اي ماندگار! اي ماندني ترين عشق! اي رعناترين! اي يكتا ياور ناز! اي شيرين زيستن! اي باعث بزرگي! اي بزرگ! اي جدا از من و با من! اي بي نياز از من و دوستدار من! اي استاد مهرباني! اي مهربان! اي صادقترين! اين صداي من است عاشقانه ترين صدايي كه مي خواند! صميمانه ترين سخن ها را در دوستي ات، كه بسي كمتر از دل است، مي گويم: از دست رفتن را براي به دست آوردنت با تمام وجود استقبال مي كنم و شادمان از مهر تو در سينه ام، به دنيا مي خندم. تو بگو چگونه سپاس گويم نعمات بي دريغت را، كه بر من فرو ريخته اي! آه! زباني نيست، عملي نيست، تحفه اي نست در سپاس اين همه بخشايش. اين اشك هاي بي حساب، قصري از آينه خواهند شد نمايانگر تو در آسمان، براي عاشق ترين نادان! نادان ترين عاشق! اي تواناترين عشق! تواني ده بسيار، در گذشتن از بندگانت كه مي تواني،و مهربانيي سرشار، بي كران، عظيم، بي نظير، پاك، خالص چنان خودت. ياري كن زندگي را، نه آن گونه كه هست، بلكه همان گونه كه بايد باشد، باور كنم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 14:14 توسط سميه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 آبان1384ساعت 18:20 توسط سميه |
|
|
گفتنی ها کم نیست من و تو کم بودیم. خشک و پزمرده تا روی زمین خم بودیم. گفتنیها کم نیست من و تو کم گفتیم. از آغاز چنین درهم و بر هم گفتیم مثل هذیان دم مرگ. دیدنیها کم نیست من و تو کم دیدیم. اما: اینک اندازه ما می خوانیم ما به اندازه ما می چینیم ما به اندازه ما می گوییم ما به اندازه ما می روییم ما به اندازه ما می بوییم من و تو کم نه که باید شب بی رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم من و تو خم نه و درهم نه و کم نه که می باید با هم باشیم من وتو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم من و تو حق داریم که به اندازه ما هم که شده با هم باشیم گفتنی ها کم نیست... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 آبان1384ساعت 17:28 توسط سميه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همتی کن و بگو حوض ماهی ها بی آب است
|
| پیوندها |
|
دانشگاه فردوسی مشهد فلسفه علم بهرنگ |
|
RSS
|